در جستجوی عشق

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 30 مرداد ماه سال 1387
پاییز

پاییز را حس می کنم

پاییز را با همه وجودم حس می کنم

گزندگی سرمائی که گرگ و میش هوای صبح اول صبح

باعث می شود پتو را بیشتر به خود بپیچم

و پیری درختان انگار هوس ریزش دارند

انگار می خواهند بار سنگین برگها را از دوش بردارند

و انگار دوست دارند صدای لذت بخش خش خش رنگهای نارنجی و زرد و قرمز را

در زیر پای عابران بشنوند

و خرده خرده برگها که  به خاک باز می گردند و در چرخه حیات

باز جزئی از درخت می شوند.

آسمانی که دیگر آبی آبی آبی نیست

کمی به سفیدی می زند

انگار دوست دارد رنگ جدیدی را تجربه کند و باز باران

شهد زندگی ؛ شهد زیبای زندگی

باران قطرات حیات بخش آب

هوس خیس شدن دارم زیر بارانی که بر من و برگها و درختان می ریزد

هوس نفس کشیدن دارم زیر هوائی که باران آن را ملس و خوشبو کرده است


سه شنبه 29 مرداد ماه سال 1387
شنیدم

به سرعت برگشت و به پشت سرش نگاه کرد ؛ سمت چپ سمت راست ؛ فایده ای نداشت او در تعقیبش نبود !

باز مسیر طی شده را برگشت حالا سر چهارراه ایستاده بود به حالت انتظار مدتی گذشت ماشینهای زیادی برایش چراغ زدند و بوق اما او در انتظار ماشین نبود !

باز هم به سمت کوچه ای که در پایین مسیر بود به راه افتاد ؛ آروم آروم چون می خواست زمان بیشتری به او بدهد تا او را ببیند

به اول کوچه رسید قلبش محکم می کوبید تنش زیر استرس می لرزید و گلوش خشک بود خشک خشک

به آرامی به داخل کوچه رفت دیگر به اواسط کوچه رسیده بود باز به عقب برگشت ؛ او نبود

مثل بارها و بارهائی که کوچه را به خاطرش پیموده بود و باز برگشته بود

به سمت چهار راه به راه افتاد

مغازه دار با پوزخند نگاهش کرد و به مشتری گفت : مثل هر روز ساعت ها بین چهارراه و کوچه می ره و می یاد ؛ بیچاره دیوونه بی آزاریه


شنبه 26 مرداد ماه سال 1387
خاموش

گاه به روزی می اندیشم

به روز شروع شده در خاموشی هایم

دیروز با یه دوست قدیمی در مورد دوست مشترکی صحبت کردم

غمگینم

برای اولین بار

تنها خودم را ....


چهارشنبه 23 مرداد ماه سال 1387
روح

زندان چیست ؟

همان مردن درون افکار سیاه خود

و رهائی یعنی

آزادی از همان افکار سیاه

رها باش و آزاد

تلاش کن تا تنها به خود متکی باش

و روحت را در بند مکشی


سه شنبه 22 مرداد ماه سال 1387
سفید

شاید بهترین همین باشد که هست


دوشنبه 21 مرداد ماه سال 1387
زندگی

آستر زندگی رو با نرم ترین پارچه بدوزیم که

حداقل اگه بیرونش کرباسی بود

از تو احساس آرامش کنیم


یکشنبه 20 مرداد ماه سال 1387
حافظ

گرچه افتاد ز زلفش گرهی در کارم

همچنان چشم گشاد از کرمش می دارم


1 2 3 >>