در جستجوی عشق

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 8 تیر ماه سال 1387
رنجش

از دیروز دارم به این کلمه فکر می کنم ؛ دنبال کلماتی می گشتم تا دقیقا بگم که چجوری فکر می کنم اما خودم نتونستم کلمات مناسب رو پیدا کنم اما دوست عزیزی توی وبلاگ من فقط یک زن این جملات رو نوشته :

این‌روزا کلی زودرنج شده‌ام ... از آدما رنجش بدل می‌گیرم و همین باعث می‌شه با خودم برم تو جنگ. اصولاً رنجش مکمل پرتوقعیه . وقتی که من براساس یه سری داده‌های ذهنی نسبت به یه مسئله‌ای برای خودم سناریو می‌بافم و بر همون اساس پیش می‌رم و توقع دارم همه چی با ذهنیت من جور دربیاد و نتیجه نمی‌گیرم، قاعدتاً پایانی جز رنجش نداره. مشگل بعدی اینه که بلد نیستم از احساسم با طرف حرف بزنم . اگه دردسری پیش بیاد، نمی‌تونم یه راست بهش بگم از چی دلخورم و حلش کنم بره پی کارش . نگهش می‌دارم و مدتها با خودم حملش می‌کنم و همین باعث می‌شه تو برخوردای بعدی اوضاع بدتر هم بشه. جالبه که خودمم متوجه رفتارام نمی‌شم و کج‌رفتاری‌ می‌کنم و تازه وقتی طرف متوجه این بدخلقی‌ام می‌شه و ازم می‌پرسه چیزی شده؟ از دست من دلخوری؟ بازم بلد نیستم عنوانش کنم و می گم : من؟ نه بابا .. چی باعث شده فکر کنی من ازت دلخورم؟  چون اینجا هم ترس از دوست‌داشتنی نبودن سراغم می‌آد و می گم ولش کن اگه بهش بگی، از دستش می‌دی و یا از قضاوتش می‌ترسم که فکر کنه عجب آدم مزخرفی هستم  

جملات همون بودن که منم می خواستم بگم دقیقا همون ها ! مرسی دوست وبلاگی من

زودرنج شدم

دلایل متعددی داره ... اما من همیشه سعی می کنم با یه اختلاف زمانی چند ساعته دقیقا از احساسم حرف بزنم بگم چی ناراحتم کرده

اما وقتی این دلایل به زبون می یان عمق درد رو نشون نمی دن

نشون نمی دن که این مسائل چقدر می تونه تاثیر گذار باشه

من مسائل رو سعی می کنم که بیان کنم

اما همش تکرار مکررات می شه تکرار هرچیزی که تو می خوای و نداری و

دوست داری داشته باشی باز هم نداری

طرف از مشکلاتش نمی گه صرفا به صورت کلی می گه من مشکل دارم گرفتارم و غیره و غیره و

خوب این انتظار زیادی نیست که اون انتظار داره  من بپذیرم و سکوت کنم !مشکلاتی رو که نمی دونم ؛ نمی بینم اصلا باهاشون درگیر نیستم ؛ تازه همین طرز حرف زدن هم باعث رنجش بیشتر من می شه

بعد از یه سال و خورده ای من هنوز هم یه غربیه ام !‌ یعنی واقعا اینطوره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

توی رابطه یادم نمی یاد تا به حال مسائل رو ریز مطرح کرده باشه و من رفتار ناجوری در مقابلش داشته بوده باشم !

من خودم آدم بسیار مشغولی هستم ؛ صرفا کار می کنم و کار می کنم

من هم درگیری های خودم رو دارم اما کلمه مشکل دارم گرفتارم رو هرگز بیان نمی کنم ؛ همیشه همه چیز رو با جزئیات می گم تا احساسم کاملا روشن بشه

شاید مشکل ما از همین جا باشه به جزئیات اهمیت نمی ده اما من خواهان شنیدنش هستم تا بتونم خودم رو جای اون بزارم و درکش کنم ! انتظار زیادیه وقتی تو نه می دونی چی شده چرا زمانش همش پره چرا اون وقتی رو که تو انتظار داری با تو باشه با تو نیست رو بدونی درگیره چیه!

اما بعد از بیان کلمات به ظاهر منطقی گرفتاری های خودم رو دارم مجبور به سکوت می شی و رنجش بیشتر

توی پرانتز بگم من اصولا آدم منطقی هستم ! باور کنید ! باور کنید جدی می گم

اما نمی دونم توی بازی عشق من اصلا منطق خودم رو هم قبول ندارم !٫؟

دوستی چند روز پیش به من گفت تو قواعد بازی رو نمی دونی

امیر دوست داره باهاش بازی کنی

دستش بندازی ...

اذیتش کنی ...

سرکارش بزاری  اصلا لازمه بعضی وقتها مثل اون گوشیت رو قطع کنی نگی کجائی مشکوک حرف بزنی ؛ همیشه در دسترس نباشی !

اما تو خیلی توی بازی یه رنگی

باید رنگ ها رو یاد بگیری

یاد بگیری بعضی وقتها تو هم بری توی نخ بقیه پسرها

پیش اون واسه بقیه پسرها چشم و ابرو بیای

ببینه بقیه پسرها چجوری تو رو با چشم هاشون می خورن !

لازمه همش بهش نگی دوستش داری برعکس لازمه نشون بدی که اصلا برات مهم نیستش!

یعنی کلا با دست پیش بکشی و با پا پس بزنی

خیلی روی حرف هاش فکر کردم

من این بازی رو دوست ندارم :(

سعی کردم یه بار بهش نگم کجام مشکوک حرف بزنم اما خودم از این رفتار خودم بیشتر عصبانی شدم و حرص خوردم

بازی کثیفیه !

خیلی خیلی کثیف شاید نتیجه بده شاید هم نه

اما من مجبور به رفتاری می شم که دوست ندارم انجام بدم

 

من دوست دارم احساسم رو بیان کنم دوست دارم احساس طرفم رو بشنم

دوست دارم توی چشم هاش نگاه کنم و دوست دارم توی نگاهش عشق رو ببینم

غم دوریم رو ببینم و خیلی چیزهای دیگه که بی خیال ولش کنید

اما با ضایع کردن بقیه و خودم چه فایده ای داره

عشق باید قلبی باشه باید عمیق باشه

باید واقعی باشه من می گم بازی عشق ؛ بازی عشق یعنی لحظه شماری کردن برای دیدن همدیگه برای شنیدن صدای همدیگه برای با هم بودن برای تجربه جاهای جدید و تازه

عشقی که به خاطر بازی بیاد و بره که فایده نداره

دوستم می گفت همه توی تجربه اول احمقن !

تو هم یاد می گیری !

یعنی قراره منم توی بازی عاشقی بازنده باشم !

می دونید

احساس می کنم اون هم بخاطر اینکه قبلا عاشق بوده همین بلاها رو سر من می یاره

اون هم فکر می کنه اگه منو دوست داشته باشه ؛ قشنگ ؛ واقعی ؛‌رمانتیک ؛ اون یه احمقه !

دوستم می گه من تجربه های زیادی دارم

راست می گه خیلی از دوستای من که تجربه دار بودن الان زندگی خیلی خوبی دارن با مردی که شاید سی امین یا چهل امین مرد زندگیشونه! زندگی خیلی خیلی خوبی دارن ؛ اونقدر آدم دیدن که میرن بهترین آدم رو انتخاب می کنن و جالبه که به دستش هم می یارن .

زندگی خوب به قیمت تجربه آدم های متعددی که ضربه بهشون زدن یا اینکه اینها به اونا نارو زدن

خلاصه اصلا زندگی عجیبی شده ...

اما من هنوز هم می خوام تا آخرش برم به روش خودم ؛

دوستم پریروز گفت امیر .. ولش کنید نمی خوام بهش فکر کنم

من به سفر احتیاج دارم خیلی خیلی زیاد