در جستجوی عشق

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 8 تیر ماه سال 1387
لاشه پرور

آسوده دختری بود عجیب

شب ها بیدار بود و روز ها خواب

دوستانش پرندگان شب بودند

قوی و تیز گوش

خون آشام اما آرام

آری

همان سالاران شب جنگل های تاریک

 

روزگاری در نور زندگی می کرد

با پرندگان آواز می خواند

و ابرها را می نگرسیت که چگونه

اشکال هندسی زیبائی می سازند.

 

تا آن روز شوم

آن حقیقت تلخ آشکار شد و او

برای همیشه خود را محکوم کرد

به زندگی در شب

زندانی شب شد

 

دوستی داشت پر عشق

و پسرکی تیزپا که با هم

جنگل را طی می کردند و می خندیدند

هیزم می شکستند

آب می آوردند

غذا درست می کردند

و به مرغان غذا می دادند

 

باغچه کوچکی داشتند که در آن

سبزی می کاشتند

گاوی که شیرش را می دوشیدند

و گاوزاده ای که همبازیشان بود

 

تا اسب سواری آمد

آن سوار بر اسب سیاه پوش

و فرمان جنگ را صادر کرد

و پسرک رفت

آسوده چشم انتظار

تا پسرک بیاید

اما بعد از مدتی

پرندگان آواز سوگواری سر دادند

و آسوده دیگر نخواست صدای هیچ پرنده ای را بشنود

ابرهای آسمان سیاه شدند

و باز آسوده نخواست ابری ببیند

و از آن پس آسوده شد دختر شب