آسوده دختری بود عجیب
شب ها بیدار بود و روز ها خواب
دوستانش پرندگان شب بودند
قوی و تیز گوش
خون آشام اما آرام
آری
همان سالاران شب جنگل های تاریک
روزگاری در نور زندگی می کرد
با پرندگان آواز می خواند
و ابرها را می نگرسیت که چگونه
اشکال هندسی زیبائی می سازند.
تا آن روز شوم
آن حقیقت تلخ آشکار شد و او
برای همیشه خود را محکوم کرد
به زندگی در شب
زندانی شب شد
دوستی داشت پر عشق
و پسرکی تیزپا که با هم
جنگل را طی می کردند و می خندیدند
هیزم می شکستند
آب می آوردند
غذا درست می کردند
و به مرغان غذا می دادند
باغچه کوچکی داشتند که در آن
سبزی می کاشتند
گاوی که شیرش را می دوشیدند
و گاوزاده ای که همبازیشان بود
تا اسب سواری آمد
آن سوار بر اسب سیاه پوش
و فرمان جنگ را صادر کرد
و پسرک رفت
آسوده چشم انتظار
تا پسرک بیاید
اما بعد از مدتی
پرندگان آواز سوگواری سر دادند
و آسوده دیگر نخواست صدای هیچ پرنده ای را بشنود
ابرهای آسمان سیاه شدند
و باز آسوده نخواست ابری ببیند
و از آن پس آسوده شد دختر شب
|