کولی وش بود و تنها
سرسپرده از عشق در مسیری بی انتها
جاده خاکستری بود
و غباری از مرگ بر آن در جریان
و نفس ؛ نفس تور ماهیگیری بود که قلب را در
خود بیشتر و بیشتر می فشرد
دیگر نمی توان پیمودن
مسافر کولی خسته بود
مسافر خسته از طی مسیری بی انتها
در جاده ؛ جاده ای که
تا ابدیت می نمود
جاده غبار پوش
تنها بود و همیشه عاشق تنها بود
در اوج عشق
تنهائی هیزم فروشی ایست
تیشه بر دست
کولی موهایش را رها در میان غبار آزاد نمود
چشم بر هم گذاشت و آرزو کرد مسیر پایان یابد
ندا رسید که ای عاشق کولی
اگر مسیر تمام شود عشق نیز با آن می میرد
عشق در جاده خاکستری غبار گرفته بی انتها
در جریان است
عاشق همیشه تنهاست و این تقدیریست نوشته شده
عاشق ندا کرد
معشوق چگونه است
تصویری برایش گشوده شد
معشوق در میان گلزاری بود که از اشکهای عاشق آبیاری می شد
معشوق در میان دوستانی بود که با نجوا و دعای عاشق بر معشوق گرد آمده بودند
و معشوق تنها نبود
عاشق لبخندی زد و گفت
پس عشق یعنی عاشق بسوزد و معشوق به کام
ندا آمد
آری
حال می خواهی جاده تمام شود ؟
عاشق خسته کوله بارش را برداشت و در جاده به راه افتاد ...
و معشوق می خندید و عاشق همچنان می گریست و راه می پیمود
بی آرزوی انتهای جاده
؛ نوشته خودم ؛ |