در جستجوی عشق

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 17 شهریور ماه سال 1386
چرخه زندگی

به نام خدا

یکی بود یکی نبود من بودم اما تو نه ...

سایه های تیره آسمون رو پوشونده بود هوا کم و بیش ملس بود نه سرد بود و نه گرم

مدتها پیش دخترکی در روستای دورافتاده ای متولد شد .... تولدش خالی از هرگونه شادی یا شوری بود

او متولد شد از مادری که در رویای زندگی ای بود غیر از فقر و پدری که روزهایش را به شب می رساند شاید لقمه نانی برای خانواده اش بیابد اما ....

پدرش غمگین شد چون پسری می خواست که همراهش در مزرعه کار کند و مادر غمگین که دختری دارد که زندگی او نیز جز بدبختی رنگی نخواهد داشت و قادر به تغییر روند زندگی اش نیست

بزرگ شد در بی مهری  یاد گرفت که باید لباس هایش را خود بدوزد و پینه کند یاد گرفت که کوزه را بردارد و بر لب رودخانه برود یخ ها را بشکند و آب بیاورد

یاد گرفت که باید لباسهای سنگین مادر و پدر و خودش را بشورد و به سختی در باد پهن کند

یاد گرفت یاد نگرفته ها را ...

کودکی شش ساله شد حالا علاوه بر همه وظائفش باید در مزرعه به پدرش برای جمع آوری محصول کمک می کرد

ده ساله شد و آرزوی زندگی بهتر همه وجودش را لبریز کرد

دوست داشت فرار کند اما نمی توانست دوست داشت دختر کدخدا بود اما دختر کدخدا هم خوشبخت نبود

شانزده ساله شد و خواست همسری داشته باشد مهربان

اما هفده سال شد و ازدواج کرد و همسرش که بود ؟؟؟

مردی مانند پدرش مهربانی را نمی شناخت

و او نیز روزی دختری به دنیا آورد که کسی از به دنیا آوردنش خوشحال نشد ....