به نام زیبایش

جمعه ها زیباست گاهی و گاهی دلگیر و گاهی هم ...
وقتی زیباست که شروع شود با رنگهای نارنجی و قرمز و سبز و بنفش
و دلگیر که تنها بمانی به وقت غروب
و گاهی هم بغض می آورد که می بینی خنجری که آغشته شده است به قوی ترین سم های جهان که می کشند هر آنچه را که نباید
دوست دارم دوست دارم دوست دارم و باز هم دوست دارم که با تو باشم و همچنان غرق در اندیشه هر لحظه دیدنت هستم
و عاشق نه عاقل است و نه زرنگ و نه دیوانه و نه هیچ چیز که تنها واژه مقدس عشق کافیست برایش و برای بیان حالش ...
من تو را دوست دارم تا کرانه های ناپیدای دریاهای دوردست
و تو را دوست دارم تا بی بهانه گریستن های دیرهنگام شبانه که می لغزد اشک در دیدگانم و من نمی دانم که اندوهش را پاس بدارم و یا نفرین کنم بر قلبی که فشرده می شود و باز هم فشرده می شود و گوش نمی دهد به من تا بگویمش آخر چه می کنی با خودت ... |