| |
| سه شنبه 16 مرداد ماه سال 1386 |
| گلپونه |
خدا
تنها یاد توست که آرام می کند قلبم را و می دانم که هر اتفاقی که بیفتد همان بهترین اتفاق است و می بایست که می افتاده است
اما سئوال اینجاست که چرا من برای بدست آوردن هر چیزی باید تلاشی را داشته باشم که دیگران نه !
و قلبم آرام نمی گیرد
و سرمای زمستانی را
امروز سرم خلوت بود شاید هم چون اصلا حوصله کار کردن رو نداشتم
بیشتر تماس ها رو نادیده گرفتم و بیشتر کارهام رو به فردا موکول کردم !
فردائی که می آید !
امروز می خوام بپرسم چرا !
چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه چرا ؟
نباید دیگر نباید مثل قبل شوم اما داغ دوری بر دلم نشسته
سه چهار روز ! زمان زیادی است
و او
و من
و ما
و جدا
و تنها
و تن ها
و
و
و
و
و
و
و
و
نمی دانم
گفتنی ها را گفتم اما ننوشتم
به سراب می ماند
ناراحتم
اما میتوانم
باید
حتما
سخته
چیکار کنم
دلتنگم
خدایا
رحم
کمک
همدردی
همدلی
بی پایان
کمک
کمک
کمک
کمک
کمک
|
|