به نام خداوند مهر آفرین
دیروز باز هم لحظه های زیبای با هم بودن را تجربه کردیم و افق را دیدیم که گم شده بودیم در مسیرهای دورتر که می رفتیم به آن سوی خانه های خاکستری و مسیری سبز بود که جاده های خاکی را پوشانده بود و سنگریزه هائی که مقاومت می کردند بر عبورمان و ما می رفتیم و
می رفتیم و می رفتیم و چه لذت بخش بود اضطراب مسیری که نمی دانی به کجا ختم می شود
و آنجا چوپان های کودکی بودند که گوسفندانی را چرا می کردند و چه سرخوش دو گوسفند می جنگیدند و غروب زیبای خورشید و صدای زیبای بلبل ها و پرندگان و صدای سکوت دشت زیبا
و مسیری پر از درختان سیب و سیب های کال که می خواند ما را باری دیگر به مسیر طی شده
و چه زیبا بود زمانی که در کنار مسیر خیره شدیم به غروب آفتاب و چه خوش بود لحظه سکوت میانمان ؛ آری زیبا بود و زیبا بود و زیبا و آن لحظه ای عمیق بود که خیره شده بودیم به کوه هائی که می دیدیم در نهایت از میانشان آسمانی که تکه ابری غروب خورشید را پوشانده بود و سبزی دره پایین و مردمانی که چه شاد آتشی افروخته بودند و لذت می بردند از شخم زمینشان
و روزه امیر که افتخار می کردم به داشتن مردی که اینچنین خداوند را می خواند
و مسیر سبز حضور و چائی افطار در کنار جاده که تزئین شده بود میز با یک شاخه گل سرخ زنده و زنده بودنش را نشانه می دیدم نشانه ای از شکوفائی عشقی که به امیدش زنده ام
و امیرم این سخنم تنها با توست که مرا می رسانی به لحظه های گم شدن که با تو بودن برایم نفس های آرام زندگیست
