در جستجوی عشق

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 14 مرداد ماه سال 1386
درس بزرگ

به نام کلمه

 

امروز به تنهائی برای خودش شروعی بود ؛ دیشب از خودم بدم اومد از این همه ضعف که در مقابل عشق داشتم ؛البته بگم من عاشق نوپائی هستم ؛ از اینکه خیلی تغییر کردم بدم اومد از خودم بدم اومد و اینکه یه دوست داشتن چطور می تونه من رو تغییر بده

در طی این مدت خودم تغییرات را می خواستم دوست داشتم که انعطاف پذیر باشم

دوست داشتم بتوانم بهترین باشم اما نمی دانستم که همین تلاش چقدر مخربه 

چرا که عشق را آنگونه که می خواستم نیافتم و پاسخ مناسبی برای عاطفه ام پیدا نکردم ؛ امتحان سختی بود امتحان سختی است امتحان بدی بود امتحان بدی است

و هم اکنون من غمگینم و سخنی بیان شد ؛ من تو رو انتخاب کردم چون سرشار از انرژی بودی ؛ انرژی من چه شد ؟ این سئوال بود و فهمیدم تمام انرژیم صرف سرکوب شد ؛ عشقم باعث بالندگی و رشد نبود همه رکود بود همه سرکوب بود و ترس

موقع شروع با اطمینان گام برداشتم اولین ضربه روز ولنتاین بود

گام هایم سست شد ضربه بعدی وقتی بود که دیدم کسی رو که دوستش دارم شکایت از درد دارد پس درد را به جان خریدم تا کمتر درد را احساس کند

انرژیم بی رنگ شد وقتی به ثمره  تلاشم نگاه کردم دیدم  که او به جای دلبستگی هر روز مرا کمتر می بیند هر روز احساس دورتری داشتم و دارم و هم اکنون می دانم که عشق برای من بالندگی بود و رشد

برای او فقط مبارزه است و مبارزه و البته خودش نمی داند که به مبارزه عادت کرده از آن لذت نمی برد اما متاسفانه طبق عادت تنها مسیری را طی می کند که به آن خو گرفته و قصد تغییر ندارد پس نا آرام تر می شود

و من عشق آرام را دوست دارم؛ عشقی که به شعله هایش اطمینان کنم و ماندگاریش و او طوفان پرخروش را

من عشق عمیق و طولانی را دوست دارم و او زودگذر اما تند

جالب است اما بگذارید نگفته بماند

من عشق را همیشه به رنگ دوست داشتن می بینم و این رنگ برایم نه هرگز تکراری می شود و نه هرگز هرز و زرد و او عشق را رسیدن به هرآنچه که به او بگویند نه!

اگر بگوئی نه ! شروع تازه یک دردسر ؛ خستگی و دلزدگی و جنگ است و باز می دانم که برنده اوست چرا که من اهل عملم و مصمم و بی نهایت خسته برای جنگیدن  برای هر آنچه که دوست تر می دانم و چقدر همه چیز در گذشته برایم زیبا بود و رویائی

افسوس که یارم خود نیز نمی داند در جستجوی چیست و چه می خواهد و به همین دلیل نه هرگز راضی می شود و نه خوشحال چرا که مبارزه می کند برای شکستن حرمتی که خود به آن بیش از من اعتقاد دارد

و می شکند و باز ناراضی است که چرا شکسته شد و نمی داند که قدرت عشق چیست و همین آزار می دهد مرا و دیگر نمی خندم که قمار تلخیست برایم

این افکارم باعث می شد که من بمانم یک رنگ و بی ریا و  اجازه می دهم وسوسه عشق مرا به سرزمینی  برد که چون کوری بی عصا تنها بروم به مسیری که می گویند و چقدر تحقیر آمیز است

و من قاعده بازی را نمی دانستم که حالا می دانم تنها بازی سرگرم کننده ای بود  برای او و زندگی بود برای من که چه تلخ گذشت و رفت

امروز باز کمی خودم بودم تصمیم گرفتم کمی کمتر ضعیف باشم و باز هم احساس شور انگیز انرژی رو احساس کردم و باز هم فهمیدم که خواستن توانستن است

امروز می خواهم بیان کنم تمام دردهایم را شاید من اشتباه کرده باشم که این آرزوی قلبیم است و او مرهمی باشد بر زخم هایم 

وگرنه می بایست شروع کنم به تغییر

باید باز هم تلاش کنم

امروز حرف می زنم و سکوتم را می شکنم

ترس رو فراموش می کنم

امروز باید حرف بزنیم

باید حرف بزنیم

و او خواست که من خودم باشم تا عاشق او

و من مثل تمام این مدت خواستش را بر خواستم مقدم می شمارم

و خداوند را به یاری می خوانم که جز او توان کسی نیست حمایت مرا