به نام یگانه دوست

دوستی همیشه برام مفهوم عمیقی داشت یادم می یاد همیشه علاقه مند بودم که یک دوست واقعی داشته باشم اما افسوس من خیلی خیلی دیر اعتماد می کردم و هرگز حتی یک نفر هم نبود که بشه خیلی حرف های ناگفته رو بهش زد نه اینکه نبود اما چون دوست هام یه حساب دیگه ای روی من داشتن هر حرفی رو نمی شد بهشون زد
اما اونها به راحتی تمام غم هاشون و ناراحتی هاشون رو بیان می کردن و به راحتی از همه چیز حرف می زدند اما من نمی دونم چرا محتاطانه فقط گاهی حرف های تکراری رو می زدم
من اعتماد نمی کردم هرچند همیشه دوست قابل اعتمادی بودم و همیشه دیگران به راحتی با من درد و دل می کردند
معتقد بودم یه دوست باید سنگ صبور خوبی باشه به موقع مشاوره بده و به موقع فقط همدلی کنه ؛به موقع حمایت کنه و به موقع کنار بکشه و این بود که دوستانم برام از همه کس مهمتر شدن
اما خودم یه دوست واقعی نداشتم یه آدم که بتونه روم تاثیر بزاره همیشه من تاثیرگذار تر بودم ولی کسی نبود که تاثیرات عمیقی رو روی من بزاره و من همیشه این احساس خلاء و تنهائی رو داشتم
تا اینکه یه روز فکر کردم یه دوست دارم که هم من براش می تونم حرف بزنم هم اون متقابلا
فکر کردم که دوستیمون خیلی دو جانبه است اما خوب اینبار برعکس شد اون دوست من شد و من دوست اون نه
به هر دلیلی که مهم نبود من برای اون دوست نبودم اولش فکر می کردم که هستم اما یواش یواش که ارتباط عمیق تر شد دیدم اون در مورد من همه چیز رو می دونه اما من کمترین اطلاعاتی ازش ندارم
و این برای من که یک عمر اینجوری زندگی کرده بودم خیلی عجیب بود خداوند دقیقا دوستی رو سر راه من قرار داد که تصویری از خودم شد
یعنی اون دوست من شد ولی من دوست اون نشدم
زهرخند سرنوشت
حالا هم که می گذره و من تصمیم گرفتم که .........................
|