در جستجوی عشق

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 30 مرداد ماه سال 1386
توضیح هات لازم !

به نام خدا

 

دوستای خیلی خیلی خیلی خوبم سلام

از اینکه توی شرایط روحی بد ما رو تنها نزاشتید خیلی خیلی خیلی (خیلی)×۱۰۰۰۰۰۰ ممنون

من و امیر با هم آشتی شدیم البته هنوز هم من دلخورم هم اون دلخور

امیدوارم این سوء تفاهم ها سریع تر حل بشه

چون همین سوء تفاهم ها باعث تخریب عاطفی شدید می شه و وقتی عشق فرسوده بشه (بدلیل افت های احساسی)؛ اونوقت دیگه جوون کردنش کلی کار لازم داره

 

 


دوشنبه 29 مرداد ماه سال 1386

منم باهات قهرم

خیلی قهرم

حساسیت ها خیلی اوقات بی دلیل نیست

گاهی هیچ توضیحی نمی تونه یه زخم رو مرهم بزاره

تازه جالبه که نیازی به توضیح هم احساس نمی شه

و چقدر تلخ همه چی تموم می شه

خیلی تلخ

باورش برام خیلی سخته

اما ..............

خیلی بد بود خیلی احساس بدی بود خیلی احساس بدی هست

اشکهام اصلا تمومی نداره

 


دوشنبه 29 مرداد ماه سال 1386

سلام به همه دوستان

چند روزی نبودیم خبر خاصی هم نداریم

راستی همه مثل همن 

چه قدر بد کسی رو به خوددت الکی ویا شوخکی حساس کنی

وچقدر بد که این همه دوست داشتن رو بدون توضیح خواستن در مورد مسائل پوچ زیر سوال ببریم

حالا چه خوب چه بد

فقط این که من با مریمم قهرم

تا اطلاع ثانوی عاشقی تعطیله دیگه


دوشنبه 22 مرداد ماه سال 1386
روز مبعث

 

 

روز مبعث پیامبر بود و باز هم گریزی به خاطرات

امروز دوست دارم یه جور دیگه بنویسم خیلی راحت تر یا خودمونی تر

مثلا اینجوری شروع کنم

 

نمی دونم قبلا نوشتم یا نه اما منو امیر قبلا ها رفته بودیم با هم امامزاده عبدالعظیم

جلوی پارکینگ یه چرخی بود که چایی با نبات زعفرونی می فروخت و واقعا خوشمزه بود

شنبه باز هم تکرار شد بزارید از اول تعریف کنم

خوب شب قبلش امیر رفته بود عروسی و منو کلی اذیت کرده بود حسابی از دستش شکار بودم بدجوری اذیتم کرده بود ؛ من آدم حساسی نیستم یعنی فکر کنم کنم که نیستم چون من معتقدم هرکس خودش باید صیانت نفس داشته باشه و اگه بخواد کاری بکنه هیچ کس نمی تونه جلوش رو بگیره برای همین سعی می کنم زیاد پا پی کسی نشم که چرا کاری رو کرد یا نکرد هر کس خودش باید بدونه چطور باید عمل کنه البته امیر هم داشت شوخی می کرد ولی خوب دیگه ...

فرداش خانواده محترم داشتن می رفتن بیرون اما من که حوصله نداشتم گرفتم خوابیدم تا اینکه امیر زنگ زد و گفت بیا بریم بیرون

زدیم از خونه بیرون و رفتیم سمت کارواش تا ماشین پسرخاله محترم که دست ایشون بود رو بشوریم تازه امیر داد توی ماشینش رو واکس هم زدن !

بعد رفتیم شهروند دو بسته پنیر ؛ یه بسته خرما ؛ سه بسته سبزی خریدیم بعد رفتیم نان سنگکی امیر منو پیدا کرد تازه پولم بهم داد منم سنگک خریدم و میوه (خیار و شلیل)

بعد رفتم خونه اینها رو همه رو بسته بندی کردم برای بعد از ظهر که باز هم امیر اومد دنبالم منم چادر سرم کردم بسته های نون پنیر سبزی خرما خیار شلیل رو چیدم توی سبد خرید مامان تازه قرمه سبزی هم گرم کردم گذاشتم روی سبد خرید !

امیرکم (خواهر زاده ام ) همه رو آورد پایین بعد من هم که نمی دونستم باید چادرم رو بگیرم یا سبد خرید یا کیفم بعد تازه مونده بودم که چطوری عینکم رو دربیارم بزنم به چشم خلاصه توی اون شلوغی امیر رسید و منو سوار کرد و رفتیم شهر ری

اونجا بدو بدو رفتیم حصیر گرفتیم و فلاسک (آخه من می ترسیدم تموم شه به ما نرسه ) بعدش هم که حصیر رو پهن کردیم وسایلمون رو سپردیم به یه خانم محترم

بازم بدو بدو رفتیم وضو گرفتیم سه رکعت نماز مغرب رو به جماعت خوندیم و چون هر دومون روزه بودیم و داشتیم از تشنگی و گرسنگی هلاک می شدیم به سرعت قابلمه برنج و قرمه سبزی رو در آوردیم و خلاصه بخور بخوری بود که جای شما خالی بعدش هم دل جفتمون باد کرده بود !‌

خلاصه جاتون خالی خیلی خوش گذشت خیلی خیلی خوش گذشت

 

 

 


سه شنبه 16 مرداد ماه سال 1386
مریم تو

به نام او

رک و پوسکنده بگم امیرم ؛ بدجوری بی طاقت شدم بدجوری بی قراری می کنم و وحشت دارم

از همه نگفته ها که نمی دونم چیه !

وحشت دارم از همه اینها که یه روزی یه وقتی

نمی دونم وحشت دارم از اینکه نکنه برات فقط یه بازی باشم

یه بازی

من به اطمینان احتیاج دارم

می خوام مطمئن بشم باید مطمئن بشم از عشق تو

عشقت رو به من ثابت کن

وفاداریت رو به من ثابت کن

امیر

بی قراریم رو آروم کن

به من اطمینان بده

اطمینان بده

اطمینان بده

 

 


سه شنبه 16 مرداد ماه سال 1386
یه حرف که خیلی شبیه مال من بود

دیروز روز عجیبی بود .بیشتر از همیشه دلتنگ تو بودم.می خواستم باهات تماس بگیرم

بدجوری نگرانت بودم.ولی خوب میدونستم که احتیاجی نداری به تماس من .یه جوریم

غرورم نمی ذاشت.خوب منم به یه هم صحبت نیاز دارم ولی می دونم تو برام وقتی نداری
.

دلم به طرز عجیبی گرفته بود.فکر اینکه نکنه ناراحت باشی داشت دیوونم می کرد.هیچ

راهی نداشتم  .دیروقت بود .نمی تونستم تو رختخواب باشم.پاشدم تاقدم بزنم.اما این افکار

رهام نمی کرد. اذان صبح رو دادند. دو رکعت التماس.

وای به حال من. دل تنها.

تو اونجا تنها

من اینجا

تنها


سه شنبه 16 مرداد ماه سال 1386
گلپونه

خدا

 

تنها یاد توست که آرام می کند قلبم را و می دانم که هر اتفاقی که بیفتد همان بهترین اتفاق است و می بایست که می افتاده است

اما سئوال اینجاست که چرا من برای بدست آوردن هر چیزی باید تلاشی را داشته باشم که دیگران نه !

و قلبم آرام نمی گیرد

و سرمای زمستانی را

امروز سرم خلوت بود شاید هم چون اصلا حوصله کار کردن رو نداشتم

بیشتر تماس ها رو نادیده گرفتم و بیشتر کارهام رو به فردا موکول کردم !

فردائی که می آید !

امروز می خوام بپرسم چرا !

چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه چرا ؟

نباید دیگر نباید مثل قبل شوم اما داغ دوری بر دلم نشسته

سه چهار روز !‌ زمان زیادی است

و او

و من

و ما

و جدا

و تنها

و تن ها

و

و

و

و

و

و

و

و

نمی دانم

گفتنی ها را گفتم اما ننوشتم

به سراب می ماند

ناراحتم

اما میتوانم

باید

حتما

سخته

چیکار کنم

دلتنگم

خدایا

رحم

کمک

همدردی

همدلی

بی پایان

کمک

کمک

کمک

کمک

کمک

 


1 2 3 4 >>