
روز مبعث پیامبر بود و باز هم گریزی به خاطرات
امروز دوست دارم یه جور دیگه بنویسم خیلی راحت تر یا خودمونی تر
مثلا اینجوری شروع کنم
نمی دونم قبلا نوشتم یا نه اما منو امیر قبلا ها رفته بودیم با هم امامزاده عبدالعظیم
جلوی پارکینگ یه چرخی بود که چایی با نبات زعفرونی می فروخت و واقعا خوشمزه بود
شنبه باز هم تکرار شد بزارید از اول تعریف کنم
خوب شب قبلش امیر رفته بود عروسی و منو کلی اذیت کرده بود حسابی از دستش شکار بودم بدجوری اذیتم کرده بود ؛ من آدم حساسی نیستم یعنی فکر کنم کنم که نیستم چون من معتقدم هرکس خودش باید صیانت نفس داشته باشه و اگه بخواد کاری بکنه هیچ کس نمی تونه جلوش رو بگیره برای همین سعی می کنم زیاد پا پی کسی نشم که چرا کاری رو کرد یا نکرد هر کس خودش باید بدونه چطور باید عمل کنه البته امیر هم داشت شوخی می کرد ولی خوب دیگه ...
فرداش خانواده محترم داشتن می رفتن بیرون اما من که حوصله نداشتم گرفتم خوابیدم تا اینکه امیر زنگ زد و گفت بیا بریم بیرون
زدیم از خونه بیرون و رفتیم سمت کارواش تا ماشین پسرخاله محترم که دست ایشون بود رو بشوریم تازه امیر داد توی ماشینش رو واکس هم زدن !
بعد رفتیم شهروند دو بسته پنیر ؛ یه بسته خرما ؛ سه بسته سبزی خریدیم بعد رفتیم نان سنگکی امیر منو پیدا کرد تازه پولم بهم داد منم سنگک خریدم و میوه (خیار و شلیل)
بعد رفتم خونه اینها رو همه رو بسته بندی کردم برای بعد از ظهر که باز هم امیر اومد دنبالم منم چادر سرم کردم بسته های نون پنیر سبزی خرما خیار شلیل رو چیدم توی سبد خرید مامان تازه قرمه سبزی هم گرم کردم گذاشتم روی سبد خرید !
امیرکم (خواهر زاده ام ) همه رو آورد پایین بعد من هم که نمی دونستم باید چادرم رو بگیرم یا سبد خرید یا کیفم بعد تازه مونده بودم که چطوری عینکم رو دربیارم بزنم به چشم خلاصه توی اون شلوغی امیر رسید و منو سوار کرد و رفتیم شهر ری
اونجا بدو بدو رفتیم حصیر گرفتیم و فلاسک (آخه من می ترسیدم تموم شه به ما نرسه ) بعدش هم که حصیر رو پهن کردیم وسایلمون رو سپردیم به یه خانم محترم
بازم بدو بدو رفتیم وضو گرفتیم سه رکعت نماز مغرب رو به جماعت خوندیم و چون هر دومون روزه بودیم و داشتیم از تشنگی و گرسنگی هلاک می شدیم به سرعت قابلمه برنج و قرمه سبزی رو در آوردیم و خلاصه بخور بخوری بود که جای شما خالی بعدش هم دل جفتمون باد کرده بود !
خلاصه جاتون خالی خیلی خوش گذشت خیلی خیلی خوش گذشت
|