در جستجوی عشق

مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 30 تیر ماه سال 1386
امیر

  تولددددددددددددددددددددد

مریم جوننننننننننننننننننننننننننننم

مبارکهههههههههههههههههههه

انشاالله

۱۵۰ سال دیگه

پیش امیرششششششششششش

بمونههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

ههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه


شنبه 30 تیر ماه سال 1386
و امروز من یکروزه ام

با یاد بزرگترین نامها

و دیروز یک روز بود و من متولد شدم و تولدی دیگر را تجربه کردم اما چقدر متفاوت ....

همه چیز پر رنگ تر بود و همه چیز فوق العاده زیبا ....

و امیرم برایم ساخت لحظه هائی که پر بود از خاطره و ستاره ....

پر بود از اوج بلند بودنی که کلمه ما می ساخت و ساخته می شد ....

و صفای یک چشمه که می نوشیدیم از آن آبی گوارا و صمیمیت مردم عادی که نشسته بودند بر روی گلیم های کوچک و باد می زدند کبابشان را و خانواده هائی که لبخند بر لبانمان می آوردند بخاطر صمیمیت حضورشان

و دلمان کبابی خواست که بویش را به عاریت گرفته بودیم از آتش بیگانه مردم دوست و خودش را خریدیم از رستورانی که درونش کاه گلی بود و فرشی و پشتی و چه چسبید با هم بودنمان و چائی داغ بعد از کبابمان

و قدم زدیم که من شاد بودم از با او بودن و نمی دانم ؛ آن زمان احساس امیرم خوب بود و او هم شاد بود و دوست داشتم که بخاطر با من بودن شاد باشد و آرزو داشتم

و شاید جاده ؛ جاده ای که اطرافش را گرفته بود رنگهای زرد گیاهانی که زیر نور سوزان آفتاب طاقتشان طاق شده بود و به دنبال خروشی می گشتند دیگر سان

و ناگهان اندوه به شادیمان حسادت کرد و باز هم زیباترین لحظات تخته سفید من با رنگهای سیاه آمیخته شد و چقدر تلخ بود که دیگر امیرم نمی خندید

و در لحظه ای رنگ باخت شور از نگاهش و من چه مایوسانه در تلاش که بر گردانمش به مسیری که با هم طی می کردیم و او نمی دانست که نشاطش برای من یعنی زندگی

و نمی دانست که نگاهش را می جویم پر مهر و صمیمی و این زیباترین هدیه است که رنگش عشق است و مثالش گم ناشدنی

که غمش را در میان لایه لایه های وجودش پنهان می کرد و من می دیدم اما سکوتم به کلامی گشوده نمی شد که برای خودمان امیرم و من سکوتم ناگزیر بود و سکوتش که نیازارد مرا و زیبائی روز تولدم را به غمی نگشاید که نمی دانست احساسش را ؛ که عمیقا پر درد بر قلبم مشت می کوبید

و ای کاش جور دیگری بود دوست داشته شدن و دوست داشتن

که من کلام عشق امیر را شناخته ام اما امیرم کلام دوست داشتنم را هنوز هم گنگ می بیند

و من به وادی عشقش پا نهادم ولی او هنوز هم مرا به اندازه یک نگاه هم گرم نمی داند

و سفری بس طولانی بود تا زبان عشقش را بیاموزم

که چه رنج و دردی کشیدم تا آموختم پایه هایش را اما انگار تازه در کلاس اول الفبا را آموخته ام و راه تا ناکجا آباد طولانی تر است .

امیرم اگر تو این دستنوشته را خواندی بدان که مریم جز تو و با تو

 


پنجشنبه 28 تیر ماه سال 1386
معرفی سایت

سلام

۱ سایت جالب اسم مدرستون و بدین تا عکستون رو ببینید....

در این قسمت استژ ۱ آسیا انتخاب کنید و بعد روی گو کلیک کنیدhttp://www.worldschoolphotographs.com/wsp/index1.htm

 


پنجشنبه 28 تیر ماه سال 1386
با هم بودن

به نام خدا

پررنگ ترین لحظه هایم را فقط با تو بودن تعریف می کند .

فقط با تو ؛ امیرم .......


چهارشنبه 27 تیر ماه سال 1386
گاهی چنان شاد و گاه چنان غمگین

با نامت آغاز می کنم خدایم که بزرگی و بزرگتری وقتی که می بخشائی که انسان هرگز به چنین مقامی نخواهد رسید .

و تو مرا دریاب که بزرگی و عظمتت همواره سیطره دارد بر ناچیزی این بشر خودخواه که هر زمان که مشکلی دارد تو را می جوید و باز هم غره می شود و فراموش می کند حضور گرمت را

خدایم تو مهربان ترینی و مرا فراموش نکن

خدایم مرا دوست داشته باش

که با تو من همه چیز دارم و بی تو من تنها سرگردانی گم شده

این عظمت مخصوص خداست


چهارشنبه 27 تیر ماه سال 1386
قصر ارزوها

به نام خدا

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه سرزمینی بود که یه قصر بزرگ توش بود و توی این قصر بزرگ هزارتا پنجره بود .

پنجره های بزرگ جادوئی بودن و از هر کدوم یه عنصر خوشبختی وارد قصر می شد

مثل مهربونی ؛ صداقت ؛ دوست داشتن ؛ وفاداری ؛ آسایش ؛ سخاوت ؛ لذت و هرچیز خوبی که فکرش رو بکنید

تا اینکه یه روز شاهزاده خانم این قصر تصمیم می گیره که از قصرش بره بیرون و در اطراف قصر باشکوهش چرخی بزنه !

آروم آروم از قصر می یاد بیرون و وارد جنگل افسون شده می شه

همون جنگلی که قصر اون رو از دید خیانتکارها و دزدها حفظ می کرد آروم آروم از جنگل رد می شه و وارد دنیای آدم ها می شه

چه دنیای عجیبی پر از هر چیزی که توی قصر شاهزاده خانم نبود پر از گریه ؛ درد ؛ خشونت ؛ دروغ ؛ خیانت و ...

خلاصه شاهزاده خانم که حسابی ترسیده بود دوان دوان به سمت قصرش بر می گرده غافل از اینکه جادوگر شهر آدمها اون رو دیده بود و سالها بود که منتظر بود تا قصر اون رو تصاحب کنه شاهزاده خانم که به قصرش وارد می شه ناغافل لای در باز می مونه و جادوگر از همون لای در یه موش می فرسته توی قصر و بهش دستور می ده هر شب یکی از پنجره های قصر رو ببنده و چقدر زود هزار روز تموم شد و همه پنجره های جادوئی بسته شدن و حالا شاهزاده خانم قصر بزرگ و طلائی مونده بود با اینهمه غم چیکار کنه پنجره هاش که بسته شدن اون موند و یه دنیا حسرت

دوستام من همیشه از قصه های بدفرجام بدم می اومد ولی آخر این قصه رو هرچی فکر کردم ندونستم که چی بنویسم تا شاهزاده خانم قصه ما بتونه با این مشکلش کنار بیاد

راهنمائی تون برام موهبتیه !


دوشنبه 25 تیر ماه سال 1386
یادمان دیگر

با یادش

ای کاش حرف زدن ساده بود ای کاش واقعا اون چیزی رو که فکر می کردیم به زبون می آوردیم و به زبون آوردنش راحت بود و ای کاش طرف مقابل هم به همین راحتی حرف می زد

 

ای کاش گفتنی ها گفته می شد ؛ نمی دونم اینها رو می نویسم ولی ترس از نگفته ها دارم ترس از اینکه دوستم نداشته باشه و نمی دونم برای روحم و احساسم چه اتفاقی می افته

بهتره بگم دلخوری های عاشقانه ای کاش بیان می شد و دو طرف ظرفیت پذیرش اینهمه حرفهای نگفته و دلتنگی ها و دلخوری های کوچیک و بزرگ رو داشتن

دوست داشتم ظرفیتم بالا بود و بالا بود و بالا بود افسوس که نیست

ای کاش ظرفیتم کامل بود کامل بود و کامل بود ولی افسوس که نیست

 

 

 

 


1 2 3 4 >>