در جستجوی عشق

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 29 خرداد ماه سال 1386
زنها تا سینه ؛ مردها تا کمر ...  از دریکوندی
زنها تا سینه، مردها تا کمر ...» این شاید تنها اصل کار یک گورکن باشد که در تکرار آن و پژواک صدای بیل و کلنگ صبحش شام می‌شود تا آرام میان رطوبت گاه دل‌انگیز و گاه چندش‌آور گورها پیر شود. تا کمر بابا می‌شود تا سینة من و تا سینة بابا می‌شود یک وجب و نیم بالاتر از قد و قوارة من. هیچ وقت فلسفه‌اش را نپرسیدم. اینکه چرا زنها در عمق بیشتری از زمین دفن می‌شوند؟ هر چند پرسیدنش هم توفیری نداشت. یقیناً: بابا گرد سیگار دستپیچش را می‌تکاند و می‌گفت: «تو را سننه پدر سوخته ...» اما راستش من هیچ وقت دوست نداشتم زنها بمیرند. نه اینکه وابستگی‌ای بهشان داشته باشم ... نه ...! خیلی هم ازشان بدم می‌آمد. اصلاً: شاید حقشان باشد تا سینه که چه عرض کنم، تا یک وجب و نیم بالاتر از قد بابا هم چالشان کن. زنی که بچة کوچکش را در میان قبرستان با پدر ـ پدر که چه عرض کنم موش کوری که از زندگی دو چیز می‌دانست: کندن زمین و پک زدن به سیگار تف‌پیچش ... ـ تنها بگذارد و دیگر حتی به خواب نمناک و بوی نا داده‌اش هم نیاید، زن‌ نیست. همیشه از لایه‌های آخر قبرهای زنانه می‌ترسیدم. به‌خصوص وقتی که عمقشان به زیر سینة بابا می‌رسید و یک وجب بالاتر از قد من لایةآخر ... بابا یک لایه را با کلنگ می‌کند و من خاکش را با بیل می‌انداختم بیرون. قبر مردانه که می‌کندیم هیچ وقت سرم را نمی‌پوشاند. لازم نبود بابا دستم را بگیرد و بکشاند بیرون. عرق کمتری هم می‌ریختم. اما زنها، «زنها تا سینه، مردها تا کمر ...» و خیلی ساده سینه و کمر بابا می‌شد واحد عمق گور. لابد اگر بابا قدش درازتر بود زنها در عمق بیشتری از خاک دفن می‌شدند و لابد سه وجب از قد من هم بالاتر می‌زد. لایة آخر ... ایستاده‌ توی گور گم می‌شدم و چون قرار نبود دیگر بابا برگردد داخل و لایه‌ای بردارد می‌ترسیدم از اینکه بابا به سیگار تف‌پیچش پک بزند و پاک فراموش کند من هنوز بالا نیامده‌ام و در عمقی زنانه چال شوم. ترس من بیشتر می‌شد وقتی دستم می‌لرزید و نصف خاک برمی‌گشت روی سر خودم. یک دختر پریده رنگ از دنیای وهم شاید دستم را می‌گرفت و می‌کشاندم بیرون. لاغر بود و مردنی، عین خودم. انگار دردی مزمن، دردی کشنده در عمق چشمهای سیاه درشت به گودی نشسته‌اش لانه کرده بود و بندبند وجودش را به دندان می‌کشید و گاز می‌زد

سه شنبه 29 خرداد ماه سال 1386
امیر

سلام مریمم

نه بینم غمتو عشق من

به روزای که با هم بودیم خواهیم بود فکر کن

حلت خوب خوب میشه قربونت برم


سه شنبه 29 خرداد ماه سال 1386
امروز خیلی دلتنگم

به نام خدای بزرگم

لحظه دیدار نزدیک است .
باز من دیوانه ام مستم .


باز میلرزد دلم دستم.
باز گوئی در جهان دیگری هستم .


آبرویم را نریزی دل ای نخورده مست
لحظه دیدار نزدیک است.

امروز هم فضای دلم فضای دلتنگیست ؛‌ نمی دونم چرا دوست دارم گریه کنم ؛ امروز فضا رو از پشت یه لایه مه می بینم ؛ همه رو می بینم و نمی بینم ؛‌ می فهمم و نمی فهمم . امروز سرمای زیادی در وجودم جریان پیدا کرده ؛‌ دور وجودم می پیچه و من هیچ راهی برای گرم شدن ندارم ...

سرمای درونم به گرما تبدیل می شه و هیچ راهی برای سرد شدن ندارم .

بگذریم بگذریم بگذریم به یه چیز خوب فکر کنیم مثل یه جنگل پر از برگهای زرد و قرمز و نارنجی که وقتی روش راه می ری خش خش می کنه

نه بهتره به یه جنگل سبز فکر کنیم که نور خورشید از شاخه های سر به فلک کشیده درختان به صورت نوارهای باریک روی زمین تابیده می شه

به یه دسته گنجشک که جیک جیک کنون دنبال هم پرواز می کنن یا به یه چائی گرم وقتی خیلی خسته ای و دیگه نمی تونی کار کنی...

بیاید به تاب بازی فکر کنیم توی یه پارک خلوت که هیچ ماموری نداره که بیاد به رخت بکشه که از عالم بچگی خیلی وقته که دور شدی

به صدای رودخونه وقتی دارید می رید به سمت یه کوه بلند تا از فراز اون کوه ضعفهاتون رو تار تر ببینید .

به یه سیخ جیگر یا یه نگاه گرم که ببره همه سرمای وجودت رو و بخشکونه همه گرمای تبدار گونه هات رو ...

بیاید گریه رو فراموش کنیم و به خنده بگیم آره ... ( یه گریز به شعر ابی که کلی باهاش من و امیر خاطره داریم )

به رهائی بگیم آره بگیم آره بگیم آره بگیم آره آره آره

 

غم دنیا رو بی خیال .....................

بی خیال بی خیال بی خیال بی خیال بی خیال

 


سه شنبه 29 خرداد ماه سال 1386
یه غذای جدید با طعم جدید

به نام خدائی که لذت خوردن رو به ودیعه نهاد

 

بچه ها فکر کردید اگه بدن ما به غذا نیاز نداشت زندگی چقدر بی رنگ تر و بی طعم تر و وای خدا .... نمی دونم چه جوری می شد البته بسیاری معتقد هستند که زمانی که برای غذا خوردم مصرف می شه خیلی به بطالت حروم شده اما واقعا ما توی این دنیا اگه این لذت های جزئی رو هم از خودمون دریغ کنیم که دیگه خودمون با دست های خودمون یه جهنم ساختیم که نمی دونم ... شما بهتر می دونید.

 

راستی الان یکهوئی دلم خواست یه غذای خاص رو که هرکس خورده خوشش اومده و درست کردنش هم به راحتی درست کردن یه سالاده براتون بنویسم.

 

سیب زمینی هندی

اول سیب زمینی ها و کدو و هویج رو بشورید بعد بگذارید بپزه خوب ؟! حالا که پخته شد پوستش رو بکنید و به صورت حبه قند یعنی مستطیلی یا مربعی شکل خوردش کنید و توی ظرف بریزید روی سیب زمینی ها کدو رو خرد کنید و بعد هم هویج رو ... کمی قارچ خورد کنید و بریزد بعد کمی گوجه خورد کنید و بریزید و سوسیس و کالباس خرد شده‌؛ بعد کمی فلفل دلمه اگه دوست داشتید اگر هم که نه اصلا فراموشش کنید بعد کمی سبزی معطر بریزید روش (دقت کردید که قارچ و فلفل نپخته بود )؛ بعد  یک عالمه پنیر پیتزای رنده شده رو بریزد و خوب هم بزنید ! که پنیر به قسمت های درونی هم نفوذ کنه و مواد هم با هم ترکیب بشن بعد نمک و آویشن و کاری و یک عالمه فلفل به اون اضافه کنید و بعد به مدت ۱۵ دقیقه بگذاری توی ماکرو تا پنیرش آب شه ... هم خوش رنگه و هم خوشمزه تازه سیرم می شید باور کنید امتحانش بی ضرره .

تازه اگه خواستید همه این مخلفات رو می تونید به شکل های مختلف خرد کنید و جدابیت کارتون رو بالا ببرید . مثلا هویج رو خلالی کنید و کدو رو گرد ببرید و ...

مواد لازم

سیب زمینی  یک کیلو

هویج            سه عدد متوسط

کدو              سه عدد متوسط

قارچ            ۲۵۰ گرم

کالباس        ۱۰۰ گرم

سوسیس   ۱۰۰ گرم

فلفل دلمه سه رنگ کوچیک یا نخواستین همون سبز یک عدد

سبزی معطر خشک شده یا تازه نصف فنجان

گوجه        سه عدد

پنیر پیتزا     یک بسته

 

می دونید الان که به غذا فکر کردم دیدم گرسنه ام و هیچی برای خوردن سفارش ندادم ...

 


چهارشنبه 23 خرداد ماه سال 1386
می شه به راحتی دوست داشتن رو تجربه کرد

خدایم مرا دوست داشته باش

 

سلام دوستای مهربونم

امروز می خوام در مورددوست داشتن آدمها حرف بزنم ؛‌دقت کردید همیشه ما می خواهیم مورد دوست داشتن واقع بشیم ؛ همیشه از هر شیوه ای برای دوست داشته شدن استفاده می کنیم ؛ خیلی اوقات وارد خیلی از روابط ناخواسته می شیم فقط برای اینکه دوست داشته بشیم و از دوست نداشته شدن وحشت می کنیم ؛ این احساس منه توی بیشتر مواقع

باور کنید انسان همون قدر که نیاز داره دوستش داشته باشن نیاز داره که دوست بداره

البته اینکه آدم یکی رو دوست داشته باشه که دوستش نداره زیاد جالب نیست اما مهم یه آموزش جدیده ! دوست داشتن بقیه آدمها ؛‌راستش من همیشه دیگران رو دوست داشتم آدمهای دیگه همیشه برام مهم بودن اما کاری برای بیان محبتم به دیگران نمی کردم تنها در صورتی کمک می کردم که درخواست کمک رو می شنیدم یا یکی از من خواهشی می کرد یا .... هیچ وقت برای کمک کردن پیش قدم نمی شدم .

اما حالا دارم سعی می کنم که خودم پیشنهاد بدم مهم کمک مادی یا روحی یا عاطفی یا حتی یه لبخند نیست مهم اینکه آدم شهامت داشته باشه و نفر اول باشه ؛‌کمک کردن به دیگران یه راه حل جدیده ....

قبلا وقتی از تاکسی پیاده می شدم می گفتم مرسی یه جمله خشک و تکراری اما حالا وقتی از سوار تاکسی پیاده می شم روم رو می کنم به راننده و با لبخند تشکر می کنم جالبه تاثیر همین یه عمل کوچیک برام واقعا بامزه است .

همیشه می ترسیدم اگه عاشق بشم چی می شه وحشت از دوست نداشته شدن ؛ وحشت از تموم شدن یه رابطه و خیلی وحشت های دیگه .... اما حالا که همه این بلاها سرم اومده می دونم مهم اتفاقاتی که در آینده می افته نیست مهم اینکه هر کلامی هر حرکتی به دلیلی اتفاق می افته ما می تونیم زمان این اتفاق رو عقب بندازیم اما هرگز نمی تونیم ازش فرار کنیم ؛ هرچی اتفاقات رو زودتر تجربه کنیم راحت تر می تونیم فراموش کنیم .

اگه عاشق بودن یا دوست داشتن یه آدم دیگه رو توی سن کمتری تجربه می کردم شاید ضربه اش رو هم ملایم تر طی می کردم .

فرصت داشتم تا باز همه چیز رو بازسازی کنم و با لبخند با استفاده از تجربه هام یه آینده بهتر بسازم ...

از تجربه نترسید به خودتون اجازه بدید که تجربه کنید اما زیاد پیشروی نکنید تا نتونید جبران کنید ؛ خوب بودن رو به شیوه جدید بررسی کنید .

 

برای شروع

کافیه اول به خانوادتون توجه کنید اگه روابط حسنه ای ندارید یا همش دارید با خواهرتون و مادرتون و‌برادرتون و پدرتون سر مسائلی که می دونید اصلا ارزش نداره بحث می کنید  

تصمیم قطعی بگیرید که کمتر آغاز کننده باشید ؛ سعی کنید بفهمید رگ خواب اونا چیه مثلا ببینید اگه در مقابلشون سکوت کنید ارضاء می شن و فکر می کنن به وظیفه عضو خانواده بودنشون افتخار می کنن

اینهائی رو که می گم جدی بگیرید من هم درگیر تمام این بحث ها بودم حالا هم من راضیم هم اونا بگید چطور ؟؟؟؟؟؟؟؟؟(البته به صورت مقطعی )

هر وقت دیر می خوام برم خونه زنگ می زنم می گم مامان چیزی لازم نداری برای خونه بخرم بیام ... بعد که مثلا اون می گه نه یا آره من می گم باشه می خرم یا باشه پس کاری نداری ممکنه من دیر برسم

البته مامان من خیلی سیریش نمی شه برای همین من هم توضیح اضافه ای نمی دم :)

مثلا خواهرم دوست داره در جریان برخی مسائل قرار بگیره در خصوص خودم و امیر به صورت جزئی بهش اطلاعات می دم اون هم احساس می کنه در قبلا این رابطه مسئوله و بعضی وقت ها شرایط خوبی رو هم ایجاد می کنه ( این یعنی احساس رفاقت ایجاد کردن )

برادرم دوست داره بعضی وقت ها جدی گرفته بشه مثلا بهش بگم من می خوام گوشیم رو عوض کنم گوشی خوب سراغ داری ؟ اینکه ازش درخواستی بکنم اون رو خوشحال می کنه البته اگه درگیر خرید و پول و ... نشه ... فقط این احساس که اطلاعات بیشتری داره می تونه اون رو خوشحال کنه ...

 و وووووووو

همیشه یاد بگیرید چطور با دیگران رفتار کنید

این یه شروع خوب برای دوست داشتن بقیه است چون اونها به تو این فرصت رو می دن که دوستشون داشته باشی ...

تازه توی خونه به آرامش می رسی و خیلی از بدترین لحظه ها رو دیگه تجربه نمی کنی یا حداقل کمتر تجربه می کنید ¤¤¤¤¤¤¤

دوستام؛

آدم ها خیلی احساسی هستن تمام این ضربه ها روحشون رو زخمی می کنه سعی کنیم خودمون ابتکار عمل رو دستمون بگیریم ؛‌ ما این زخم ها رو جاهای دیگه و به دست خیلی از غریبه ها تجربه می کنیم بهتره عزیزانمون مرهم بشن برامون مرهم بشیم براشون ...

اگه شما هم راه کارهائی رو سراغ دارید در مورد مردان یا زنان مورد علاقتون به ما بگید برام یادداشت بزارید تا منم از تجربه های شما استفاده کنم.

در مورد ارتباط دخترها و پسرها بیشتر نیازمند اطلاعاتم ؛‌می دونید که ...............

 

دوستتون دارم به اندازه یه دنیا لحظه های قشنگ زندگی


دوشنبه 21 خرداد ماه سال 1386
این هم از داستان آلاکو

یکی بود یکی نبود زیر این سقف بلند آسمون هزاران تا سیاره بود ... همه جای این دنیای بزرگ پر از موجودات افسانه ای بود مثل سرندی پیتی .... با یه عالمه داستانهای عجیب و غریب ؛‌یه روز که توی سفینه ام نشسته بودم و می رفتم فضا رسیدم به یه سیاره عجیب غریب می دونید یعنی چه شکلی بود ؛ حدس بزنید ؟ آره این سیاره پر از خونه هائی بود که همه مثلثی شکل هستند ... مثلث چه شکلیه ؟ کی می دونه؟ آفرین استوانه ؛‌مثلث خلاصه اصلا عجیب و غریب فکر کنید یکی توی خونه مثلثی زندگی کنه ... وای خدا چجوری به دیوار تکه می ده ؟ تلویزیون کجا می شه ؟

خلاصه توی این سیاره عجیب وغریب آدم هاشم عجیب تر بودن ! باور کنید یکی سه تا دست داشت با دو تا سر ! یکی یه سر گنده داشت اصلا پا نداشت ؛‌ یکی پنج تا چشم داشت عوضش کچل بود! خلاصه هرکی یه شکلی بود ...

رفتم یواشکی یه گوشه قایم شدم مردم رو دید زدم دیدم آره بابا اصلا دنیاشون هم فرق می کنه !‌بچه هاشون همه شبیه کرم بودن باور کنید ! یه کرم کوچولو موچولو اصلا می دونید داستان چی بود

آدم های اون سیاره اول شبیه کرم بودن خوب تا به سن ۸ سالگی می رسیدن بعد تصمیم می گرفتن چه شکلی باشن یعنی چند تا دست داشته باشن ؛‌چند تا پا داشته باشن ولی یه چیزی هم بود کسی که سه تا دست داشت باید یکی دیگه از اعضاء بدنش رو نداشته باشه مثلا یه پا یا یه چشم یا یک گوش خلاصه نمی تونه هرچقدر دلش می خواست دست داشته باشه ؟ جالبه نه ؟

توی اون کرم ها یه کرمی بود به اسم آلاکو ؛‌آلاکو که متولد شد پدر و مادرش اونو گذاشتن مهدکودک ؛‌توی مهدکودک آلاکو تصمیم گرفت عین مربی مهدشون چهارتا دست دراز داشته باشه اما اصلا پا نداشته باشه تا بتونه همه کرم کوچولوها رو دور خودش جمع کنه !

بعد رفت استخر تصمیم گرفت مثل غریق نجاتشون یه دماغ گنده روی سرش داشته باشه و چهار تا چشم تا بتونه هوای بچه ها رو داشته باشه !

خلاصه هر روز تصمیم می گرفت که یه شکلی بشه یه روز می خواست مثل مامانش مددکار بشه یه آدم با دو تا گوش بزرگ و دو تا دست بزرگ یا مثل باباش یه وکیل بشه به یه کله بزرگ پر از مغز و دو تا دست و چهار تا گوش که پا نداشت خلاصه سالها گذشت و آلاکو بزرگ و بزرگ تر شد تا اینکه رسید به سن هشت سالگی ؛‌ پدر و مادرش براش یه جشن تولد خوشگل گرفتن و چند تا از دوستاش رو هم دعوت کردن تا اینکه آلاکو ترسون و لرزون رفت و نشست پشت میز همه گفتن خوب آلاکو تصمیم گرفتی چه شکلی بشی ؟ آلاکو فکری کرد و گفت من می خوام خدا به من یه سر گنده بده با یه دونه گوش و سه تا چشم و دو تا دست و دو تا پا !

پدر و مادرش به هم نگاه کردن و گفتن چرا ؟ آلاکو گفت چون من فهمیدم که مهم نیست آدم چه شکلی باشه مهم اینه که آدم بخواد برای جامعه اش چه کار مفیدی رو انجام بده ؛‌مهم اینه که آدم چی کاره بشه ! من می خوام برای بچه ها داستان های آموزنده بنویسم پس به یه مغز بزرگ و چشم هائی که بچه ها رو ببیند و دستهائی که قصه ها رو بنویسن و پاهائی که برای پیدا کردن قصه های جدید بتونن سفر کنن احتیاج دارم ..

پدر و مادر آلاکو خیلی خوشحال شدن که آلاکو فهمید شکل ظاهری آدم ها مهم نیست و مهم اینه که آدم چطور مسئولیت هاش رو درست انجام بده ...

بالا رفتیم دوغ بود پایین اومدین ماست بود قصه ما راست بود باور کنید دروغگو دشمن خداست .

حالا نتیجه اخلاقی داستان :‌ با توجه به حضور بچه های معلول و عدم برخورد مناسب جامعه فعلی با اینگونه افراد و برخورد ترحم گونه با ایشان ؛ لازمه بچه های ما از بچگی عادت کنن که مهم نیست یه بچه روی ویلچر نشسته باشه یا کر باشه یا کور باشه یا ... مهم اینه که این بچه چه استعدادی داره تا نسل بعدی ما به جای منزوی کردن این بچه ها سعی در ایجاد ارتباط سالم باهاشون داشته باشد :)

دوستتون دارم

نویسنده :‌خودم

راستی نظرتون چی بود ؟ خوب بود ؟ اگه حتی نظرتون منفی هم باشه من از رو نمی رم و براتون هرازچند گاهی از قصه های خودم و خواهر زاده هام رو می نویسم . تازه حق نشر به نام بنده محفوظه لطفا حتما هر جا این داستان رو تعریف کردید بگید فضا نورده اسمش مریمه ... باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//

 


دوشنبه 21 خرداد ماه سال 1386
یه داستان برای بچه های شکلاتی

به نام او

 

سلام دوستان من در زمان یغما و دلتنگی ؛ امروز براتون یه داستان دارم که شاید دوست داشته باشید ؛‌ یه داستان برای بچه های کوچولو موچولو که شاید همتون توی خونه ها داشته باشید ؛‌می دونید ما آدمهای بدی هستیم چون همیشه همون کاری رو می کنیم که دیگران در مورد ما انجام داده اند و ما سخت آزار دیده ایم ؛‌ ما همون جوری زندگی می کنیم که به ما یاد دادند ؛ وقتی بچه بودیم و بزرگترها نسبت به ما ابراز محبت و علاقه می کردند همه ما لذت می بردیم ولی نمی دونم شما هم مثل من این لحظات رو شاید کم تجربه کرده باشید ؛‌ شاید مادر شما هم زیاد اهل اینکه براتون قصه بگه یا شبا که خوابتون نمی بره با حوصله بشینه و به شما شمردن ستاره ها رو اموزش بده نبوده ؛ البته ناگفته نمونه مادرم محشره مادر فوق العاده ایه اما شیوه بیان محبتش متفاوت بود شاید مادرم ترجیح می داد که به درس هام برسم و ... اما این نیاز در من همیشه بود من هنوز هم دوست دارم لالائی بشنم یا یه داستان قشنگ ؛‌ اگه شما هم با من موافقید بیائید یه قراری بزاریم دقیقا عکس اون چیزی عمل کنیم که به ما آموخته شده و محبت کردن رو فرا بگیریم ؛ بچه ها موجودات لطیفی هستند و به محبت پاسخ مناسبی می دهند ؛ محبت کردن به بچه ها دوره آموزشی خوبیه تازه کسی هم واسه آدم حرف در نمی یاره

بیائید با دیگران اونجوری رفتار کنیم که همیشه آرزو داشتیم اونجوری با ما رفتار بشه و این فقط یه شعار نیست باور کنید .

یکی از کارهائی که من دوست داشتم و همیشه ازش محروم بودم این بود که یکی برام قصه بگه ؛‌شعر بخونه ؛ تا چند سال قبل وقتی خواهر زاده هام پیشم بودن من هم دقیقا عین مادرم عمل می کردم فکر می کردم خوب یه بازی خوب کامپیوتری براشون می خرم یعنی فقط هدیه می دم ؛‌ جمشون می کنم دور کامپیوتر و خودمم می رم به کارهام می رسم اما باید بدونید همه آدمها نیاز دارند به اینکه مورد توجه واقع شوند و کسی کمی وقت براشون صرف کنه!

کافیه به موش های آزمایشی کوچولوتون کمی توجه کنید اونوقت می فهمید چی میگم همچین از سر و کول شما بالا می روند که نگو ؛‌ گاهی این وضعیت واقعا اعصاب خرد کن می شه ؛ به شما دل بسته می شوند و در مقابل بی تفاوتیتون از خودشون عکس العمل نشون می دن ؛ میان خودشون رو براتون لوس می کند از شما توجه طلب می کند

یکی از راه های گذاشتن وقت برای یه بچه کوچولو گفتن داستانه ! راستش هم گوینده لذت می بره هم شنونده بخصوص اگه بلد باشید چطوری به یه داستان ساده آب و تاب بدید و از خودشون کمک بگیرید تا شخصیت های داستان رو جلو ببرید ؛ همه داستانها اینجوری شروع می شه :

طوطی های شکر شکن و فندق خور:) و هدهدهای باهوش و خوشگل و روباه های مکار که همیشه همکار جغدهای دانا و باتجربه بودن اینجوری می گنه که ....

آره مثلا یه شهری بود توی اونور دریاها می دونید دریا کجاست دیگه؟

یا مثلا یه خونه ای بود به اندازه بند انگشت شما ؛ ببینم انگشتتون رو ؟

یا وای نمی دونید یه قصری بود از طلا و نقره و ....

خلاصه دوستای خوبم من تصمیم گرفتم به دیگران محبت هدیه کنم و این محبت فقط از طریق پول و مادیات و غیره نباشه ... تصمیم گرفتم محبت کردن رو یاد بگیرم نگید چه کار مسخره ای ؛‌ راستش تصمیم گرفتم آدمی باشم که همیشه دوست داشتم دیگران در مورد من باشن ؛‌

خدا کمکم کنه خدا به همه کمک کنه

دوستتون دارم

برام پیام بزارید ؛ خیلی خوشحال می شم و دوست دارم نظراتتون رو بدونم