دیشب حالم خیلی بد بود
رفتم دکتر
من اصولا دکتر نمی رم
به زور خودم رو رسوندم به مطبش
آخه وضعیت جدیدی بود
عصبی شده بودم و خیلی خیلی خسته
زیر بار استرس و فشار روحی تا هشت ِ هشت و ربع راه می رفتم
یه بار داشتم تصادف می کردم
اما من عین یه تیکه سنگ بودم
نه می دیدم نه می شنیدم
همش حرفهای خانوم دکتر توی گوشم بود
هنوز بدنم بخاطر معاینش داشت می لرزید
حرف هاش اعصابم رو سخت تحریک کرده بود
خیلی نگران جواب آزمایش بودم
راه می رفتم راه می رفتم
یهو احساس ضعف کردم اما تا رفتم یه آبمیوه ای چیزی بگیرم دیدم اصلا نمی تونم بخورم
حتما حالم بهم می خورد
لعنت به این آزمایشگاه لعنتی
جواب آزمایشم رو آماده نکرد
امروز صبح گرفتم خوشبختانه خوب بود
برای همین جون گرفتم و دارم می نویسم
دیشب خیلی احتیاج به یه همدل داشتم یکی که آرومم کنه
اشکام و پاک کنه بهم دلداری بده حتی با دو تا کلمه مثل اینکه
مریم مهم نیست هرچی بشه من هستم اما
مثل همیشه خودم بودم و تنهائی و گریه هامو و کتابام
تا صبح کتاب خوندم
سرم درد می کرد
تنم می سوخت
اما اصلا نمی تونستم بخوابم
یه حرف هایی زده شد که من کاملا له شدم
احساساتی ِ بی منطق ـ بدون برنامه ریزی
اعصاب خرد کن و ........... - افسرده و یه عالمه حرف های بد
یعنی این مسئله ای بود که فقط می تونستم به یه نفر بگم در موردش حرف بزنم
احساسم رو بگم
بگم چقدر اذیت شدم
چقدر دردم اومد وقتی آمپول می زدم
ولی از بیانش سخت پشیمون شدم
اون منو دوست نداره
یعنی واقعا همه همینطورین وقتی تو دلت گرفته نمی یان سراغت فقط وقتی می خندی و شادی و ... باید با تو باشن
دوست یعنی آنکه گیرد دست تو در پریشان حالی و افسردگی
خودش ۷-۶ ساعت به من اصلا زنگ نزده بعد منو متهم می کنه که بی برنامه ام
له و خسته ام دلم می خواد برم خونه
اما کلی کار دارم |